به حق، اميرالمؤمنين عليه السلام بيشترين سهم را در اين بروز و اتصاف اين ويژگى برجسته و كارآمد روحى در عباس عليه السلام بر عهده داشت و تيزبينى اميرالمؤ ذخیره منين عليه السلام در پرورش عباس عليه السلام ، از او چنان قهرمان نام آورى در جنگ هاى مختلف ساخته بود كه شجاعت و شهامت او، نام على عليه السلام را در كربلا زنده كرد. روايت شده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام روزى در مسجد نشسته و با اصحاب و ياران خود گرم گفتگو بود. در اين لحظه، مرد عربى در آستانه درب مسجد ايستاد، از مركب خود پياده شد و صندوقى را كه همراه آورده بود، از روى اسب برداشت و داخل مسجد آورد. به حاضران سلام كرد و نزديك آمد و دست على عليه السلام را بوسيد و گفت: مولاى من! براى شما هديه اى آورده ام و صندوقچه را پيش روى امام نهاد. امام در صندوقچه را باز كرد. شمشيرى آب ديده در آن بود.
در همين لحظه، عباس عليه السلام كه نوجوانى نورسيده بود، وارد مسجد شد. سلام كرد و در گوشه اى ايستاد و به شمشيرى كه در دست پدر بود، خيره ماند. اميرالمؤمنين عليه السلام متوجه شگفتى و دقت او گرديد و فرمود: فرزندم! آيا دوست دارى اين شمشير را به تو بدهم؟ عباس عليه السلام گفت: آرى! اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: جلوتر بيا! عباس عليه السلام پيش روى پدر ايستاد و امام با دست خود، شمشير را بر قامت بلند او حمايل نمود. سپس نگاهى طولانى به قامت او نمود و اشك در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند: يا اميرالمؤمنين! براى چه مى گرييد؟ امام پاسخ فرمود: گويا مى بينم كه دشمن پسرم را احاطه كرده و او با اين شمشير به راست و چپ دشمن حمله مى كند تا اينكه دو دستش قطع مى گردد... .(1)
و اين گونه نخستين بارقه هاى شجاعت و جنگاورى در عباس عليه السلام به بار نشست.
شركت در جنگها ، نمونه هاى بارزى از شجاعت
شايد اولين تجربه حضور عباس در صحنه سياسى، شركت او در جنگ جمل بوده است؛ اما از تلاش هاى او در اين جنگ، اسناد چندان معتبرى در دست نيست. احتمال آن مى رود كه كم سن و سال بودن اين نوجوان تلاشگر، سبب شده تا فعاليتهاى او از حافظه تاريخ پاك شود؛ اما حضور پُررنگ او در جنگ صفين، برگ زرينى بر كتاب نام آورى او افزوده است. در اين مجال به بررسى گوشه هايى از اخبار اين جنگ پرداخته مى شود.
1. آبرسانى ، تجربه پيشين
پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفرى معاويه به صفين، وى به منظور شكست دادن اميرالمؤمنين عليه السلام عده زيادى را مأمور نگهبانى از آب راه فرات نمود و «ابوالاعور اسلمى» را بدان گمارد. سپاهيان خسته و تشنه اميرالمؤمنين عليه السلام وقتى به صفين مى رسند، آب را به روى خود بسته مى بينند. تشنگى بيش از حد سپاه، اميرالمؤمنين عليه السلام را بر آن مى دارد تا عده اى را به فرماندهى «صعصعة بن صوحان» و «شبث بن ربعى» براى آوردن آب اعزام نمايد. آنان به همراه تعدادى از سپاهيان، به فرات حمله مى كنند و آب مى آورند.(2) در اين يورش امام حسين عليه السلام و اباالفضل العباس عليه السلام نيز شركت داشتند و مالك اشتر اين گروه را هدايت مى نمود.(3)
به نوشته برخى تاريخ نويسان معاصر، هنگامى كه امام حسين عليه السلام در روز عاشورا از اجازه دادن به عباس عليه السلام براى نبرد امتناع مى ورزد، او براى تحريص امام حسين عليه السلام خطاب به امام عرض مى كند: «آيا به ياد مى آورى آنگاه كه در صفين آب را به روى ما بسته بودند ، به همراه تو براى آزاد كردن آب تلاش بسيار كردم و سرانجام موفق شديم به آب دست يابيم و در حالى كه گرد و غبار صورتم را پوشانيده بود، نزد پدر بازگشتم...»(4)
2. اهتمام اميرالمؤمنين عليه السلام در تقويت روحيه جنگاورى عباس عليه السلام
در جريان آزادسازى فرات توسط لشكريان اميرالمؤمنين عليه السلام ، مردى تنومند و قوى هيكل به نام «كُرَيْب بن ابرهة» از قبيله «ذى يزن» از صفوف لشكريان معاويه براى هماورد طلبى جدا شد. در مورد قدرت بدنى بالاى او نگاشته اند كه وى يك سكه نقره را بين دو انگشت شست و سبابه خود چنان مى ماليد كه نوشته هاى روى سكه ناپديد مى شد.(5) او خود را براى مبارزه با اميرالمؤمنين عليه السلام آماده مى سازد. معاويه براى تحريك روحيه جنگى او مى گويد: على عليه السلام با تمام نيرو مى جنگد [و جنگجويى سترگ است] و هر كس را ياراى مبارزه با او نيست. [آيا توان رويارويى با او را دارى؟]. كريب پاسخ مى دهد: من [باكى ندارم و] با او مبارزه مى كنم.
نزديك آمد و اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى مبارزه صدا زد. يكى از پيشمرگان مولا على عليهالسلام به نام «مرتفع بن وضاح زبيدى» پيش آمد. كريب پرسيد: كيستى؟ گفت: هماوردى براى تو! كريب پس از لحظاتى جنگ او را به شهادت رساند و دوباره فرياد زد: يا شجاعترين شما با من مبارزه كند، يا على عليهالسلام بيايد. «شرحبيل بن بكر» و پس از او «حرث بن جلاّح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسيدند. اميرالمؤمنين عليه السلام كه اين شكست هاى پى در پى را سبب از دست رفتن روحيه جنگ در افراد خود و سرخوردگى ياران خود مى ديد، دست به اقدامى عجيب زد. او فرزند رشيد خود عباس عليه السلام را كه در آن زمان على رغم سن كم جنگجويى كامل و تمام عيار به نظر مى رسيد،(6) فراخواند و به او دستور داد كه اسب، زره و تجهيزات نظامى خود را با او عوض كند و در جاى اميرالمؤمنين عليه السلام در قلب لشكر بماند و خود لباس جنگ عباس عليه السلام را پوشيد و بر اسب او سوار شد و در مبارزه اى كوتاه اما پر تب و تاب، كريب را به هلاكت رساند... و به سوى لشكر بازگشت و سپس محمد بن حنفيه را بالاى نعش كريب فرستاد تا با خونخواهان كريب مبارزه كند.(7)
اميرالمؤمنين عليه السلام از اين حركت چند هدف را دنبال مى كرد. هدف بلندى كه در درجه اول پيش چشم او قرار داشت، روحيه بخشيدن به عباس عليه السلام بود كه جنگاورى نو رسيده بود. در درجه دوم او مى خواست لباس و زره و نقاب عباس عليه السلام در جنگها شناخته شده باشد و در دل دشمن ترسى از صاحب آن تجهيزات بيندازد و برگ برنده را به دست عباس عليه السلام در ديگر جنگها بدهد تا هرگاه فردى با اين شمايل را ديدند، پيكار على عليه السلام در خاطرشان زنده شود. و در گام واپسين، امام با اين كار مى خواست كريب نهراسد و از مبارزه با على عليه السلام شانه خالى نكند(8) و همچنان سرمست از باده غرور و افتخارِ به كشتن سه تن از سرداران اسلام، در ميدان باقى بماند و به دست امام كشته شود تا هم او و هم همرزمان زرپرست و زورمدارش، طعم شمشير اسلام را بچشند.
اما نكته ديگرى كه فهميده مى شود اين است كه با توجه به قوت داستان از جهت نقل تاريخى، تناسب اندام عباس عليه السلام چندان تفاوتى با پدر نداشته كه امام مى توانسته بالاپوش و كلاهخود فرزند جوان يا نوجوان خود را بر تن نمايد. از همين جا مى توان به برخى از پنداره اى باطل كه در برخى اذهان وجود دارد، پاسخ گفت كه واقعا حضرت عباس عليه السلام از نظر جسمانى با ساير افراد تفاوت داشته است و على رغم اينكه برخى تنومند بودن عباس عليه السلام و يا حتى رسيدن زانوان او تا نزديك گوشه اى مركب را انكار كرده و جزو تحريفات واقعه عاشورا مى پندارند، حقيقتى تاريخى به شمار مى رود. اگر تاريخ گواه بر وجود افراد درشت اندامى چون كريب با شرحى كه در توانايى او گفته شد، در لشكر معاويه بوده باشد، به هيچ وجه بعيد نيست كه در سپاه اسلام نيز افرادى نظير عباس عليه السلام وجود داشته باشند؛ چرا كه او فرزند كسى است كه درب قلعه خيبر را از جا كند و بسيارى از قهرمانان عرب را در نوجوانى به هلاكت رساند؛ آن سان كه خود مى فرمايد: «من در نوجوانى بزرگان عرب را به خاك افكندم و شجاعان دو قبيله معروف «ربيعه» و «مُضَر» را در هم شكستم... .»(9)
3. درخشش در جنگ صفين
در صفحات ديگرى از تاريخ اين جنگ طولانى و بزرگ كه منشأ پيدايش بسيارى از جريان هاى فكرى و عقيدتى در پايگاههاى اعتقادى مسلمانان بود، به خاطره جالب و شگفتانگيز ديگرى از درخشش حضرت عباس عليهالسلام بر مى خوريم. اينگونه نگاشته اند: در گرماگرم نبرد صفين، جوانى از صفوف سپاه اسلام جدا شد كه نقابى بر چهره داشت. جلو آمد و نقاب از چهره اش برداشت، هنوز چندان مو بر چهرهاش نروييده بود، اما صلابت از سيماى تابناكش خوانده مى شد. سنّش را حدود هفده سال تخمين زده اند. مقابل لشكر معاويه آمد و با نهيبى آتشين مبارز خواست. معاويه به «ابوشعثاء» كه جنگجويى قوى در لشكرش بود، رو كرد و به او دستور داد تا با وى مبارزه كند. ابو شعثاء با تندى به معاويه پاسخ گفت: مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر مى دانند [اما تو مى خواهى مرا به جنگ نوجوانى بفرستى؟] آنگاه به يكى از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتى نبرد، عباس عليه السلام او رادر خون خود غلطاند. گرد و غبار جنگ كه فرو نشست، ابو شعثاء با نهايت تعجب ديد كه فرزندش در خاك و خون مى غلطد. او هفت فرزند داشت. فرزند ديگر خود را روانه كرد، اما نتيجه تغييرى ننمود تا جايى كه همگى فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او مى فرستاد، اما آن نوجوان دلير همگى آنان را به هلاكت مى رساند. در پايان ابو شعثاء كه آبروى خود و پيشينه جنگاورى خانواده اش را بر باد رفته مى ديد، به جنگ با او شتافت، اما حضرت او را نيز به هلاكت رساند، به گونه اى كه ديگر كسى جرأت بر مبارزه با او به خود نمى داد و تعجب و شگفتى اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام نيز برانگيخته شده بود. هنگامى كه به لشكرگاه خود بازگشت، اميرالمؤمنين عليه السلام نقاب از چهره فرزند رشيدش برداشت و غبار از چهره او سترد... .(10)
--------------------------------------------------------------
1. مولد العباس بن على عليه السلام ، محمدعلى ناصرى، قم، انتشارات شريف الرضى، 1372 ش، صص61 و 62.
2. نگرشى تحليلى به زندگانى حضرت عباس عليه السلام ، ابوالفضل هادى منش، قم، مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما، 1381 ش.، ص47، به نقل از تذكرة الشهداء، ص255.
3. معالى السبطين، محمد مهدى حائرى مازندرانى، بيروت، مؤسسة النعمان، بى تا، ج2، ص437؛ العباس، ص153.
4. العباس عليه السلام ، عبدالرزاق مقرم، نجف، مطبعة الحيدرية، بى تا، ص88.
5. المناقب، احمد بن محمد المكى الخوارزمى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1411 ق.، ص227؛ العباس، ص154.
6. همان.
7. همان، ص228.
8. همان.
9. نهج البلاغه، دشتى، خطبه 192، ص398.
10. العباس عليه السلام ، ص153؛ كبريت الاحمر، محمدباقر بيرجندى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1377 ق.، ص385.
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: